لذت

خواب می دیدم که رفتم فرانکفورت و تو مرکز خرید اصلی شهر-zeilgalerie- زیر سقف شیشه ای زیباش نشستم. جلوی پام به جای فضاسازی بین مغازه ها و پله برقی یه استخر بزرگ بود. آبی بود و بسیار زیبا. چند تا از دوستانم هم بودند. دوستان دوران دانشکده. من اما در درونم شاد بودم از اینکه این بار هیچ همکاری با من نیست و من راحت و آزاد می گردم. رو صندلی جلوی بار نشسته بودم و لیوانم دستم بود. آرامش عجیبی داشتم و شاد بودم. از جام بلند شدم از پله ها رفتم بالا و از جعبه ای که اونجا بود دستمال کاغذی برداشتم. زنی از خونه بیرون اومد و به آلمانی چیزی گفت که نمی فهمیدم. احساس کردم داره به چیزی اعتراض می کنه و دلشوره گرفتم. عصبی شدم و ناراحت.......

بیدار که شدم و به ساعت نگاه کردم فهمیدم که خواب موندم. دلشوره هنوز بود و چند روزه دارم فکر می کنم این چه نیروی بازدارنده ای در منه که حتی در خواب هم تفریح رو به من حروم می کنه

/ 5 نظر / 45 بازدید
بهناز

گفتگوهای درونیم که بیشتر می شود و امیدم کمتر... کمتر می نویسم. در بعدی دیگر زندگی می کنم وهر روز برای رفتن بیشتر آماده می شوم عزیز...

تندر

خواستم من هم به جای نوشته، برایت یک شاخه گل یا یکی از این اشکال رو بذارم ، ولی هرچی سعی کردم دیدم نه ،من این کاره نیستم!خب، تفاوت آدم ها همینه . به نظرم بی خیال بودن و آسان گیری ،بخش عمده ایش ذاتیه وبخشی هم قابل تحلیل و تلقین و تغییر.یکی از دوستام می گفت همون قدر که شما آدم های منظم و با دقت ،انرژی صرف این می کنید که همه چیز سرجای خودش باشه و به وقت انجام بشه، ماهم صرف پیداکردن چیز ها و جبران تاخیرات می کنیم، پس بی حسابیم!!

هستونک

خیلی سال پیش چنین دلشوره مداومی را احساس می کردم. بی قرار بودم و مدام پناهنده جاهای مختلفی می شدم. نمی فهمیدم از چه فرار می کنم اما روزمره های دورو برم خرسندم نمی کرد فراریم می داد. اگر جایی هم بودم که باید خوش می گذشت همیشه چیزی حسی مثل همین بود که مدام هشدار می داد و دلواپسم می کرد و کوفتم می شد. استاد مشاوره ام یکبار توضیح داد: تو در درون خودت، نگران از دست دادن لحظه های خوشبختی و لذت هستی چون معمولا خودت را لایق خوشی و سزاوار لذت نمی دانی. انگار به ناحق یا ناشروع این لذت را بدست آورده ای ... تا وقتی ذهنیتت درباره خودت اینطور باشد و خودت را لایق ندانی همین حس را داری ...! بعدها به مرور کمتر شد این حس و به مرور یادگرفتم از لحظه های شاد لذت ببرم و لذت ها را برای خودم و ناحق حرام ندانم! بنظرم می رسد استاد درست گفته بود. امیدوارم استرس هایت آب شوند و دلشوره هایت تمام شسته شوند و پاک شود روانت. شاد باشی مریم عزیز.

دختر نارنج و ترنج

حقیقت اینه که این نیروی بالقوه رو من هم دارم.. همیشه تفریح خودم رو با دست خودم خراب می کنم. شاید دلیلش اینه که فکر می کنیم حق نداریم لذت ببریم... یا مثلاً این همه لذت ببریم. محدودش می کنیم... نمی دونم!!!