نوشتن اینجا برام خیلی سخت شده. شاید به خاطر مدتها ننوشتنه. ولی وقتی به روند وبلاگ نویسی هام- اگه بشه اسمش رو گذاشت وب نویسی- نگاه می کنم همیشه در یک نقطه ناگهان رها کردمش و همیشه به قضاوت ها فکر هم کردم. اونقدر که آزار دهنده هم شده. هرگز هم برنگشتم به جایی که در حال نوشتن بودم. اگر خیلی دلم نوستن خواسته یه جای جدید درست کردم و دوباره دوستان جدید و زندگی جدید. اما این وبلاگ یه ذره برام متفاوت بوده. نمی دونم شاید اینکه هنوز هستند کسانی که به اینجا سر می زنند منو صدا می زنه. شاید هم.....نمی دونم چی. ولی حتما شاید های دیگه ای هم وجود داره.

دور زندگی خیلی تند شده. یه پروژه راه اندازی شده و زندگی ادامه داره. من می دوم و می دوم و نمی رسم و خستگی بی پایانی که بخشی از وجودم شده. 

نیومدم که بعد از مدتها ننوشتن بنالم. اومدم بگم که دلم برای اینجا و دوستانم خیلی تنگ می شه و مثل خیلی دیگه از دلتنگی های زندگیم کاری براش نکردم. اومدم بگم دلم برای بوسیدن روی ماه تک تک دوستانم از همین راه دور و بدون توجه به مشکلات شرعی و بدون توجه به گناه بزرگم-زن بودن- تنگ شده. اومدم بگم هنوز هم زنده ام نفس می کشم و به فردا نگاه می کنم. اومدم بگم که می نویسم. باز هم. و اگه دلتون خواست مجبورید بخونید

/ 3 نظر / 20 بازدید
سلام

سلام خوبی؟خیلی زود باید برم...فقط چند کلمه...یه کم به حرف دلت گوش کن...موفق باشی...خدا نگهدار

هستونک

بقول جلال آل احمد این «سگدوی» ها دیگر شده خود رسم زندگی ماها ... جای تعجب یا گله نیست. بخصوص در آغاز این پروژه که ... ! سخت است. سختی هایی دارد ... نه کم بعدا کمتر شود سختی هایش ...فقط به این مدلش هم عادت می کنی.. یک چیزهای قشنگی هم لابلاش هست ...! اینم یه مدلشه ... از قرتی بازی ها زندگی ...! زندگی صحنه جاوید هنرمندی ماست ...! لابد! خوشحالم که میخوای بیای بنویسی ... جای نوشته هات خالی شده تو وبلاگستان! اگر نمی آمدی باید کم کم دیگه دست به دامن یعقوبی می شدیم که کاری بسازد... ![چشمک]

تندر

خوشحالم که دوباره اومدی. تو که هستی این جمع کوچک ( که کلی هم آب رفته!) حال وهوای دیگه ای پیدا می کنه....... ضمنا"، اگه دلمون خواست ، حتمن دیگه مجبور نیستیم.