من که اهل رفتنم
|
||
دلتنگ همه بودنهایم در این صفحه ام. گاهی فکر می کنم می خواهم از اینجا بروم و شاید هم رفته ام و هنوز باور ندارم. این نوع دلتنگی که این روزها برای اینجا دارم از نوع دلتنگی رفته هاست برای مانده ها.
-------------------------------------------------------
فردا شب بلیط خشکسالی و دروغ دارم و خدا می داند با چه مصیبتی بلیط رو جور کردم اما خواستن توانستن شد و یکی از تو تئاتر شهر واسه شب آخر اجرا واسم بلیط جور کرد. بسیار خوشحالم.
------------------------------------------------------
فردا راه پیمایی روز قدس است و من تو خونه می شینم و زبان گوش می دم تا شب شه و برم تئاتر. خواستم بگم که گفته باشم.
------------------------------------------------------
نفس بکش اینجا نفس غنیمته.
خواهرزاده 4 ساله ام به خواهرم حین گردگیری خونه می گه : مامان. تو خدمتکاری یا آشپز؟ چرا هم غذا درست می کنی هم خونه تمیز می کنی؟!!!
پ.ن. همه چیز خوب است. کار، زندگی، عشق، خانواده، مملکت و اجتماع. حال همه ما خوب است اما تو باور مکن.
آدمها در همه جا به ماهی ها و درختان نگاه می کنند و خوشحالند که آدمند و ماهی و درخت نیستند و اما من اینجا-در ویتنام- شرمسارم که آدم هستم.
زندگی جنگ و دیگر هیچ- اوریانا فالاچی
خوبه آدم اگه ذغال هم هست، ذغال لیمو باشه که وقتی روشن می شه همینجوری روشنه تا تموم شه.
در پس بی خوابی دیشب آرامش غریبی دارم. پس از یک هفته اضطراب و دلهره برای خواهرانم و برادرانم. برای عزیزانم که آتش خشمشان دنیا را می سوزاند. آرامم و دعا می کنم. برای سلامتی و شادی آنان که نفس می کشند و برای آرامش آنان که نفس نمی کشند. تمام اتفاقات این روزها در ذهنم مرور می شود و چهره ها از برابر چشمانم می گذرند. چهره هایی که نمی خواستند و رایشان را می خواستند. همه ما خس و خاشاک. همه حماسه های زندگی. باز هم ما برای نه گفتن پای صندوق رفتیم و باز هم بازی و بازی. اما من امروز آرامم و برای همه آنان که دلشان برای آزادی و شرافت انسانیشان تپید و می تپد آرامش می طلبم.
یکشنبه بود و من گیج از ضربه ای که پشت گردنم خورده بود از کرمان برمی گشتم. 4 روز پیش گفته بودم جشن پیروزی را تهران نیستم. شنبه شب عازم کرمانم و حالا گیج و مات از این توهین مفتضحانه به بیابانی که در اطرافم بود خیره بودم. آزارم می داد. آرامش این بیابان مرا که در درونم غوغایی بود آزار می داد. دو هفته ای بود که به دوستانم در وبلاگ ها سر نزده بودم. کامپیوترم را باز کردم و در اوت لوک به نوشته های نخوانده دوستانم خیره شدم.
ت ت با شوق زیاد از پیروزی گفته بود که نزدیک است.
گربه و گنجشک گفته بودند که به میرحسین رای می دهند
آنتیگونه گفته بود که رای می دهد و پرسیده بود ما چطور؟
تندر گفته بود که رای می دهد
آلبالوهای قرمز زندگی نوشته بود که ما به فرزندانمان می آموزیم که این جا جای خنگ ها نیست و به نظرش ما به فرزندانمان یاد خواهیم داد که دروغ زشت ترین و غیر قابل بخشش ترین صفت بشر است
آخرین تاریخ به روز شدن ها جمعه شب بود. من از شنبه به اینترنت وصل نشده بودم. به همه شورها نگاه کردم و بر زندگی دردناکی که در پیش بود خیره ماندم.
آن مرد خوش باور
که با هر خنده می خندید
و با هر گریه می گریست
مردی کهن
با سایه ای دیرین
دلی دیرین
نومیدواری دشنه در قلبش فروبرده است
اینک به زیر سایه دیوار غم مرده است
گاهی تو زندگی لحظه هایی هست که از کاری که کردم پشیمون می شم. مثلا می گم ای کاش این کاروو نمی کردم که الان این عاقبت رو نداشت و گاهی لجظه هایی هست که کاری نکردم که بعد ها ازش پشیمون شدم. الان اون لحظه های اول و دوم رو تواما دارم.
من در انتخابات سال ٨۴ به هیچکس در هیچ مرحله ای رای ندادم. از نظر من در اون زمان اصلاح طلب ها حق پیروزی نداشتند چون یکپارچه نبودند و کاندیدای قابل اعتمادی معرفی نکرده بودند.
امشب به اندازه ۴ سال گذشته از اینکه چهار سال پیش چنین فکری کردم و از اینکه اقدامی برای نجات نکردم از خودم عصبانی هستم.
ما ملت خیلی بزرگی نیستیم. حتی به اندازه های سرسوزنی از ادعاهامون بزرگ نیستیم اما اینقدر هم کوچیک نیستیم که گرفتار رئیس جمهوری باشیم که فرق بین دوران بعد ازانقلاب سیاسی، دوران جنگ، دوران سازندگی بعد از جنگ رو با این روزهای که ٢٠ سال از جنگ و ٣٠ سال از انقلاب گذشته رو ندونه و یا خودش رو به ندونستن بزنه. و خیلی ساده آدمهایی که بد یا خوب تلاش کردن و بزرگ شدن و کشور رو ساختن رو به بدترین شکل زیر سوال می بره.
من از آقای پرزیدنت عصبانی نیستم. از خودم عصبانیم که فقط نگاه کردم.
من امسال رای می دهم. رای به اندیشه ای که نو نیست اما زیباست و ایمان دارم که اگر همه ما مردم بخواهیم زندگی بهتر از این خواهد شد.
پ.ن.دکتر زهرا رهنورد را از نزدیک می شناسم و مدیریتش را با تمام وجود لمس کرده ام. شخصیتی محبوب، محکم و روشنفکر. دوستش دارم. همین.
١. خانوم نیسم می گفت: تنها در صورتی از خصلتی متنفر خواهی بود که در خودت داشته باشیش. اگر خیانت کار نباشی اصلا و ابدا نمی تونی حسی نسبت به خیانت داشته باشی حتی تنفر. وقتی کسی نسبت به خصلتی نگرانه یا ازش متنفره به خاطر اینه که اون خصلت رو در خودش داره والا اصلا نمی تونه درکش کنه و در موردش حرفی بزنه.
٢. کلیپی رو می بینم که در مورد آمارهای اقتصادی ۴ سال گذشته است از ستاد انتخاباتی آقای میرحسین. آخرین اسلایدش می نویسه :
دعای کوروش کبیر: خداوندا این ملت را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ دار
سوالی توی ذهنمه که چرا کوروش در اون زمان که ادعا داریم در اوج تمدن بودیم از دروغ می ترسیده؟
٣. اصلا نمی خوام از ١ و ٢ نتیجه بگیرم که از زمان کوروش خالی می بستیم. چرا همچین فکری کردی؟