اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات من که اهل رفتنم


من که اهل رفتنم

 

اگر 10 روز مونده به عروسیت سرما بخوری دمر بیفتی مثل چهار پا تازه ممکنه بتونی بخشی از درماندگی این روزهای منو درک کنی. داره می میرم!!!!

+ مریم ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٥
    پيام هاي ديگران ()   

لذت

خواب می دیدم که رفتم فرانکفورت و تو مرکز خرید اصلی شهر-zeilgalerie- زیر سقف شیشه ای زیباش نشستم. جلوی پام به جای فضاسازی بین مغازه ها و پله برقی یه استخر بزرگ بود. آبی بود و بسیار زیبا. چند تا از دوستانم هم بودند. دوستان دوران دانشکده. من اما در درونم شاد بودم از اینکه این بار هیچ همکاری با من نیست و من راحت و آزاد می گردم. رو صندلی جلوی بار نشسته بودم و لیوانم دستم بود. آرامش عجیبی داشتم و شاد بودم. از جام بلند شدم از پله ها رفتم بالا و از جعبه ای که اونجا بود دستمال کاغذی برداشتم. زنی از خونه بیرون اومد و به آلمانی چیزی گفت که نمی فهمیدم. احساس کردم داره به چیزی اعتراض می کنه و دلشوره گرفتم. عصبی شدم و ناراحت.......

بیدار که شدم و به ساعت نگاه کردم فهمیدم که خواب موندم. دلشوره هنوز بود و چند روزه دارم فکر می کنم این چه نیروی بازدارنده ای در منه که حتی در خواب هم تفریح رو به من حروم می کنه

+ مریم ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

انگیزه

می گم ای کاش من یک آلمانی بودم تا می تونستم از فروشگاههای زنجیره ای آدلی قهوه فرانسه بخرم و بخورم. این قهوه که هر بار دم می کنم از اینکه کم شده ناراحت می شم.

می گه: آره. به هرحال انگیزه است دیگه. یکی از شخصیت های کتاب زویا پیرزاد دلش می خواست فرانسوی بلد باشه تا بتونه متن اصلی پروست رو بخونه.

----------------------------------------------------------------

از این همه انگیزه که برای خودم ایجاد کردم شرمنده ام.

+ مریم ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()   

کوتاه 1

امروز ایمیلی گرفتم با عنوان نقاشی روی شکم مادران باردار

یک نتیجه اخلاقی داشت و اینکه: احمق ها و بیکارها هم باردار می شوند. کجا داریم می ریم؟

+ مریم ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

نوشتن اینجا برام خیلی سخت شده. شاید به خاطر مدتها ننوشتنه. ولی وقتی به روند وبلاگ نویسی هام- اگه بشه اسمش رو گذاشت وب نویسی- نگاه می کنم همیشه در یک نقطه ناگهان رها کردمش و همیشه به قضاوت ها فکر هم کردم. اونقدر که آزار دهنده هم شده. هرگز هم برنگشتم به جایی که در حال نوشتن بودم. اگر خیلی دلم نوستن خواسته یه جای جدید درست کردم و دوباره دوستان جدید و زندگی جدید. اما این وبلاگ یه ذره برام متفاوت بوده. نمی دونم شاید اینکه هنوز هستند کسانی که به اینجا سر می زنند منو صدا می زنه. شاید هم.....نمی دونم چی. ولی حتما شاید های دیگه ای هم وجود داره.

دور زندگی خیلی تند شده. یه پروژه راه اندازی شده و زندگی ادامه داره. من می دوم و می دوم و نمی رسم و خستگی بی پایانی که بخشی از وجودم شده. 

نیومدم که بعد از مدتها ننوشتن بنالم. اومدم بگم که دلم برای اینجا و دوستانم خیلی تنگ می شه و مثل خیلی دیگه از دلتنگی های زندگیم کاری براش نکردم. اومدم بگم دلم برای بوسیدن روی ماه تک تک دوستانم از همین راه دور و بدون توجه به مشکلات شرعی و بدون توجه به گناه بزرگم-زن بودن- تنگ شده. اومدم بگم هنوز هم زنده ام نفس می کشم و به فردا نگاه می کنم. اومدم بگم که می نویسم. باز هم. و اگه دلتون خواست مجبورید بخونید

+ مریم ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

اره

 

میگه: من از 15 سالگی آلمان بودم. اونجا درس خوندم. 3 سال لندن زندگی کردم دوباره برگشتم آلمان. 

میگه: تو دنیایی که حتی با پاس آلمانی از من تو فرودگاه نیویورک انگشت نگاری می کنن، چون متولد ایرانم،  دوست ندارم اروپا زندگی کنم و یا حتی آمریکا. 

میگه اشتباه کردم که آلمان موندم. فرانکفورت شهر من نیست.

میگه: برادرم همون موقع برگشت. برادر کوچیکه می گه من الان اینجا واسه خودم عزت و اعتبار دارم. بیام آلمان منت آلمانی ها رو بکشم

میگه: اگه هر کشوری یه شیر باشه شما تحصیل کرده ها تو ایران چشم شیربه حساب می آئید ولی اونجا، من با تمام تلاشم با دفتر و دستک و شرکتم موی دم شیر هم نیستم. چون ایرانی ام

میگه: از اینکه وصله ناجور باشم خسته ام. از اینکه به خاطر عقایدم بهم توهین بشه خسته ام

می گم: خسته می شی که تو قلب اروپا به خاطر عقایدت بهت توهین بشه و  وصله ناجور باشی؟

میگه: آره

می گم: تا حالا به این فکر کردی که ممکنه بیای و تو مملکت خودت وصله ناجور باشی و به خاطر عقایدت بهت توهین شه. 

.........

میگه: حکایت ما هم حکایت اون بنده خدا و ارّه است. نه راه پس داریم، نه راه پیش

 

 

+ مریم ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

نوشتن در تاریکی 2

نوشتن در تاریکی داستان ماست. من و تو. که در جمع دوستانمان دور هم می نشینیم و برای چه کردن فردا، رای گیری می کنیم. نوشتن در تاریکی حتی به چالش کشیدن دموکراسی است . به نظر من به عنوان یک بیننده؛ این کار به چالش کشیدن روابط انسانیه. نمایش خودخواهی انسان ها. در کنار تمامی این ها، برای من این کار زنده کردن تمام حس هایی بود که سرکوب شدند. میل به زندگی کردن به شیوه ای دیگر.

همیشه محمد یعقوبی همین حس رو در من ایجاد می کنه. حس زیر رو رو شدن بخش هایی که سرکوب شدند. من نه منتقدم و نه  نویسنده. فقط این پست رو گذاشتم تا بگم گوش به زنگ کارهای یعقوبی باشید و اگه حوصله تئاتر دارید به دیدن کارهاش برید. چیزی رو از دست نمی دید و چیزهای زیادی رو هم احتمالا به دست می آرید. 

+ مریم ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()   

نوشتن در تاریکی

شبها بیدار می شوم و فکر می کنم که باید نوشتن در تاریکی یعقوبی را ببینم. بلیط نیست. کشف می کنم که در سایت فروش بلیط 10 روز اینده را به فروش گذاشته اند. هر روز، 10 روز آینده روی سایت است. پس هر روز یکروز جدید باز می شود و 12 شب، شب سوم موفق می شوم که بلیط بخرم. سوم آذر اجراست و خوشحالم که بلیط دارم. زنگ می زنند و می گویند 28 ابان آخرین شب اجراست و من26 ابان به دیدن اجرای نمایش می روم. 

هنوز در بهت دیدن نمایشم و خدا می داند چقدر یعقوبی عزیز را می ستایم. 

می آیم و از حس دیدنش می نویسم. نوشتن در تاریکی

 

 

+ مریم ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()